أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني
276
تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )
و طلب او رضاى خداى باشد ما كه آفريدگاريم او را مزدى عظيم و ثوابى جزيل كرامت كنيم ببهشت با ناز و نعمتش برسانيم . [ سوره النساء ( 4 ) : آيات 115 تا 116 ] وَ مَنْ يُشاقِقِ الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُ الْهُدى وَ يَتَّبِعْ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤْمِنِينَ نُوَلِّهِ ما تَوَلَّى وَ نُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَ ساءَتْ مَصِيراً ( 115 ) إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً بَعِيداً ( 116 ) مفسّران گفتهاند كه : آيت در طعمه آمده است چون خداى تعالى اين آيت فرستاد و دزدى بر طعمه درست شد و قطع واجب شد بر او برخاست و مرتدّ گشت و بگريخت و با مكّه رفت در مكّه هم بر سر دزدى بود شبى نقبى در سراى يكى از بنى سليم زد نام او حجّاج بن علاط « 2 » ديوار فرو نشست و او در نقب بماند بيرون نتوانست آمدن تا روز شد او را بگرفتند خواستند تا بكشند ديگر باره گفتند كه : مردى است بپناه ما آمده او را رها كردند و از مكّه بيرون كردند با جماعتى بازرگانان از بنى قضاعه بشام شد چون ايشان بمنزلى فرو آمدند متاعى از آن ايشان بدزديد او را بگرفتند و سنگ سار كردند و آنگه سنگ بسيار برو ريختند تا كه آن سنگها گور او شد از بسيارى سنگ « 1 » . ضحّاك از ابن عبّاس روايت كرد كه آيت در حقّ قومى آمد از قريش كه از مكّه بمدينه آمدند و اظهار ايمان كردند تا كه مقصود ايشان حاصل گشت آنگه بر گشتند و با مكّه شدند و مرتدّ گشتند ميگويد كه : هر كه با رسول خداى مشاقّت و مخالفت و مخاصمت كند و ازو برگردد پس از آنكه حقّ او را ظاهر گشته بود و طريق مسلمانى روشن شده برود و متابعت كند راهى را كه نه راه مؤمنان باشد ما او را به آن راه و راهبريان باز گذاريم و او را با متبوع و مقتداى او رها كنيم چون راه هر كه نه مؤمن است راه دوزخ است چون او بر آن راه بود ما او را بدوزخ بريم و به آتش دوزخ بسوزانيم و بد جاى باز گشتى است
--> ( 1 ) - در تفسير ابو الفتوح بعد از نقل قضيهء مذكور در متن گفته : ( ج 2 چاپ اول ص 45 ؛ س 13 ) : « و بعضى دگر گفتند : در كشتى نشست و از مردان كشتى گليمى بدزديد و چيزى از زر ؛ به آن او را بگرفتند و در دريا انداختند و گفتند : در بنى سليم فرود آمد و بايشان بت مىپرستيد تا به مردن » . ( 2 ) - در تاج العروس گفته : « و قد سمعوا علاطا ككتاب و منه الحجاج بن علاط ( الى آخره ) » .